دیدم کسی نبود کمک کند خودم را کشان کشان رساندم به درب خودرو دیدم مجید بی سر و صدا سرش به سمت راننده بی حرکت افتاده فهمیدم که مجید شهید شده در این دقایق من فقط داد می زدم و ناله می کردم مجید من.

به گزارش جهان، دكتر بهجت قاسمی، استاد دانشگاه شهید بهشتی و همسر شهید دكتر مجید شهریاری، در چهلم این شهید بزرگوار در گفت وگوی مفصلی جزئیات ترور همسرش و چندین خاطره از او را بیان کرد. بازخوانی این سخنان در سالروز شهادت دانشمند هسته ای کشورمان خالی از لطف نیست.

"روز قبل از حادثه دکتر از دانشگاه به من زنگ زد و گفت در دانشگاه جلسه ای هست که من هم باید بروم ، چون من یک طرح در دست اجرا داشتم که مدتی بود به مشکل خورده بودم و دکتر گفت مشکل طرح من در آن جلسه حل می شود . فردای آن روز من خیلی خوشحال بودم . صبح روز بعد با دکتر از منزل بیرون رفتیم . بعلت آلودگی هوا و زوج و فرد شدن خودروها ،‌ دکتر نمی توانست خودرو بیاورد به همین دلیل با خودروی من رفتیم و به پسرم محسن هم گفتیم با ما بیاید اما گفت کلاس دانشگاه او ساعت ۱۰ صبح است و نیامد و این لطف خدا بود که نیاید تا شاهد این حادثه تلخ نباشد . دکتر و راننده جلو نشستند و من هم عقب ، دکتر مطابق معمول که بیشترین استفاده را از وقتش می کرد در ماشین شروع به گوش کردن تفسیر قرآن آیت اله جوادی آملی کرد ، حدود پانصد ، ششصد متر در بزرگراه ارتش رفته بودیم که یک موتوری نزدیک ماشین شد در همین حین راننده فریاد زد دکتر برو بیرون . دکتر پس از فریاد راننده گفت چی شده ؟‌ من چون کمربند نداشتم بلافاصله از ماشین پیاده شدم راننده هم سریع پیاده شد من رفتم در سمت دکتر را باز کنم تا دکتر سریع پیاده شود که در همین حین بمب جلوی صورت من منفجر شد . بیهوش نشدم ، فقط حرارت اولیه انفجار را در صورتم احساس می کردم . خواستم بروم به مجید کمک کنم اما نمی توانستم حرکت کنم و فقط میگفتم مجید من . راننده آمد بالای سر من به او گفتم برو مجید را کمک کن اما راننده که آمد بالای سر مجید ، دیدم توی سر خود می زند . یک نگاه به من می کرد و یک نگاه به مجید.

دیدم کسی نبود کمک کند خودم را کشان کشان رساندم به درب خودرو دیدم مجید بی سر و صدا سرش به سمت راننده بی حرکت افتاده فهمیدم که مجید شهید شده در این دقایق من فقط داد می زدم و ناله می کردم مجید من. 


لحظه ای بعد فهمیدم روی برانکارد نیروهای امداد هستم ، بی اختیار تا یاد مجید افتادم صحنه کربلا به ذهنم خطور کرد که سر فرزند زهرا (س ) را بریدند و چه بلاهایی که بر سر اهل بیت نیاوردند اما مجید من که خاک پای انها هم نمی شود . پس از آن گفتم الحمدلله.

همسر و همرزم شهید شهریاری گفت من چون نزدیک بمب بودم خیلی صدمه دیدم و یکی از ترکشها تا نزدیکی قلبم نفوذ کرده بود و واقعا معجزه الهی بود که خطر مرگ رفع شد ، پای چپ من هم از ده جا شکسته و تکه تکه شده بود که پزشکان با پیوند عضله آن را ترمیم کردند.

خون شهید شهریاری مایه عزت و افتخار ایران
همسر استاد شهریاری با تشکر از فرد فرد ملت فهیمده و شهید پرور ایران می گوید از اینکه خون شهید ما برای عزت و افتخار ایران و هموطنان ریخته شده افتخار می کنم البته همه ملت ایران می دانند که امریکا و اسرائیل با پیشرفتهای ایران در همه زمینه های علمی و غیر علمی مخالفند.

بعد از شهادت دکتر علی محمدی به ما هم تذکر داده بودند که مراقب باشیم و ما هم جدی گرفته بودیم اما می گفتیم هر چه خدا بخواهد می شود حتی برخی اوقات در جمع دوستان خانوادگی شوخی می کردیم که این بار شهادت نوبت همسر شماست یا من . در مجموع دوری مجید خیلی برای من و فرزندان سخته. البته فقدان مجید برای جامعه علمی هم دشواره . اما مطمئنم که راه مجید ادامه پیدا خواهد کرد.

همسر شهید شهریاری می افزاید مجید واقعا آماده شهادت بود چون وقتی زندگی این مرد را مرور می کنم می بینم رویه مجید در زندگی هیچ سرانجامی جز شهادت نداشت.

شهید شهریاری فردی متدین، با اخلاق و متواضع
اوایل ازدواجمان بود نیمه های شب از خواب بیدار می شدم می دیدم مجید نیست می رفتم می دیدم در اتاق مشغول نماز شب است این رویه مجید بود ، به ندرت اتفاق می افتاد نماز شب مجید قضا شود ، بویژه در ماههای اخیر به شدت در نماز شب گریه می کرد و صدای الهی العفو شبانه او همچنان در گوش من زنگ می زند. همسر دکتر شهریاری تواضع و حجب و حیای او را مثال زدنی می خواند و می گوید به جرات می گویم در تمام زندگی مشترکمان کلمه ای از مجید دروغ نشنیدم بهمین دلیل است که میگویم اگر مجید شهید نمی شد عجیب بود.

همسر استاد شهریاری که در دانشگاه هم همکار او بوده است گفت مجید آنقدر انسان با اخلاقی بود که علاوه بر بعد علمی از نظر اخلاقی هم همکاران و دانشجویان از او درس می گرفتند و من چون همکار مجید بودم این مطلب را عملا در دانشگاه مشاهده می کردم به همین دلیل اگر یک مجید شهریاری از دست ما رفت در آینده ای نزدیک شهریاری های فراوانی تربیت خواهند شد.

دکتر قاسمی می افزاید شهریاری شدن خیلی سخت نیست فقط باید مقداری مراقب رفتار و احوالات درونی خود بود.

همسنگر مجید شهریاری،‌ او را واقعا پشت و پناه، همدل و هم راز و همسنگر خود در زندگی میخواند و میگوید: تا عمر دارم شاخه های گل مریم را که همراه با یک دنیا محبت و پشتگرمی به من هدیه می داد فراموش نمیکنم او در وصف دوری از همسر شهیدش می گوید: هر وقت مجید چند روز ماموریت می رفت واقعا حالم خراب می شد گریه می کردم وابستگی ما خیلی شدید بود اما اکنون مجید چهل روز است که خانه نیامده و من به لطف خدا این دوری را تحمل کرده و می کنم.

دشمن بداند ما با این شهادتها و مصائب از میدان خارج نمی شویم

همسر استاد شهریاری خود را مدیون شوهر میداند و می گوید باید تلاش کنیم در عرصه انرژی هسته ای یک جایگزین برای مجید پیدا کنم و طرحهای نیمه تمام او را تمام کنیم وگرنه دین خودم را به او ادا نکرده ایم . ضمن آنکه دشمن بداند ما فرزندان امام روح اله هستم و با این شهادتها و مصائب از میدان خارج نمی شویم و دکتر شهریاری هم خود را فرزند امام می دانست و درک کردن دوران امام راحل را از الطاف خداوندی برای خود می خواند.

پایان مصاحبه دکتر بهجت قاسمی با واحد مرکزی خبر با نکته ای خاص همراه بود. دکتر قاسمی گفت با همسر شهیدش عهدی بسته است که به کسی نمی گوید فقط خدا شاهد وفای به عهد او خواهد بود.

بعدا فهميديم که چقدر بزرگوار است 

از شاگردان دکتر شهریاری: ابتداي هر سال تحصيلي معمولا بچه ها منتظرند ببينند که هر استادي چه شکل و قيافه اي دارد و با چه خلق و خويي کلاس را اداره مي کند. سال دوم دبيرستان تازه شروع شده بود که يکي از بچه ها وارد کلاس شد و نظر همه را به يک استاد فيزيک جلب کرد. همه رفتيم تا استاد ريزه ميزه فيزيک را از پشت دفتر شيشه اي مدرسه ببينيم.
وقتي وارد کلاس شد کسي باورش نمي شد که اين آدم با اين قد و قواره و اين سن اندک دکتراي فيزيک هسته اي داشته باشد و با اين تبحر و به اين رواني تدريس کند.
قدم هاي کوتاه کوتاه و سريع او نشان از جنب و جوش پيوسته و وصف ناشدني او داشت. اما با همه عظمت علمي اش اخلاق بزرگوارانه او بر همه افتخاراتش مي چربيد.
لهجه شيرين ترکي اش براي بچه دبيرستاني هاي پر جنب و جوش تهراني جالب بود و خنده دار. يکي از بچه ها که جرئت بيشتري داشت برخي از کلمات او را در قالب يک سوال صوري تکرار مي کرد تا شيطنتي کرده باشد و ديگران را بخنداند. اوايل فکر مي کرديم که جريان را نمي فهمد. اما بعدها که تيزهوشي و زرنگيش را ديديم، فهميديم که آنقدر بزرگوار است که حتي به روي خودش هم نمي آورد.
با شاگردانش رفيق بود. متواضع بود و دوست داشتني. او در ميان شاگردان دانشگاهي اش هم همينگونه برخورد مي کرد. دلسوزانه و مشفقانه. شاگردانش که بعدها خود به جايي رسيده بودند و برخي با او همکار شده بودند، حقيقتا او را مثل پدر يا يک برادر بزرگتر دوست مي داشتند و احترام مي کردند.
گرچه چهره اش معمولي بود و از جمله زيبارويان عالم نبود اما به يقين چهره اخلاقيش بسيار جذاب و دلربا بود. شهد شيرين خلق و خوي پر محبتش بر چهره معصومانه اش هم سرازير شده بود و از او يک وجهه اخلاق محور ساخته بود.
با اين همه مشغله اي که داشت از رسيدگي به دوستان و رفقا باز نمي ماند. دانشجويان دختر و پسري را که به گمان خود همتاي يکديگر مي ديد، براي ازدواج به همديگر معرفي مي کرد و از اين کار هيچ ابايي نداشت.
تقيد او به اخلاق فردي و اجتماعي، از او يک چهره دوست داشتني براي مرتبطان با او ساخته بود.
او اسطوره اخلاق يک مسلمان تمام عيار بود. چرا که نه دانش فراوانش پرده بر روي تواضعش انداخته بود و نه جايگاه استاديش غفلت از ديگران را به همراه آورده بود.
گرچه مشغله هاي فراواني داشت اما هر از چندي از شاگردان و دوستان گذشته اش يادي مي کرد و با يک تلفن و يا يک قرار دوستانه ديدارها را تازه مي کرد.
او دانشمندي متخلق بود. اخلاق را چنان با تدين و دينداري ممزوج کرده بود که همه به اعتقادات او علاقه مند مي شدند.
هيچ وقت يادم نمي رود که قبل از همه به نمازخانه مي آمد و بعد از ديگران از آنجا خارج مي شد. چنان نماز مي خواند که بسياري از حال عجيب او آگاه مي شدند و تحت تاثير قرار مي گرفتند. نه تصنعي در کار بود و نه نمايشي رياگونه.
يکي از همکارانش که با او مسافرتهاي کاري فراواني رفته است، مي گويد هيچ گاه نديدم که نماز شب ايشان ترک شود.
در چهره اش نور ايمان مي درخشيد و در کرده اش تلاش در مسير باري تعالي نمايان بود. اخلاصي که در دل او موج مي زد گاه از زبان و احساسات و چهره خندانش لبريز مي شد. او مسير تکامل علمي اش را با ياد خدا پيش مي برد و رضاي خدا در شاهکارهاي علمي اش رخ مي نمود.
نام خدا را هميشه بر زبان داشت و معمولا «بسم الله» را بر روي تخته تدريس مي نوشت.
واقعا مرگي به جز شهادت براي او حقير و پست مي نمود. مردي که سالها عشق به خدا را تجربه کرده بود بايد وعده «من عشقني قتلني»؛ «هر که عاشقم شود مي کشمش» را مي شنيد و لبيک مي گفت.